|
سلام دوستای گلم خوبین ؟ خوشین؟ من که زیاد حالم خوب نیست ، می دونم می خواین بگین بازم غیبم زده بود و نت نمی اومدم... آره حرفتون درسته ولی ایندفعه قضیه سیستمم نبود قضیه چیزی بود که این آپ رو فقط به این قضیه اختصاص میدم...
اگه می خواین اصل مطلب رو بدونین برین ادامه ... ادامــهــ بـــوس بـــوســـے ما که عالــــــــــی هستیم خووو حتماً دلیل داره که اینقدر شاد به نظر می رسم ... بلـــــــه دیگه فردا یعنی یـــکشنبـــــــــه مورخ ۱۰/۰۲/۱۳۹۱ ساعت ۱۶
در ثانیه های بودنت می مانم .... در فصل شکست خوردنت می مانم.... یک سال نه ده سال چه فرقی دارد.... تا لحظه دل سپردنت میمانم و دوستت دارم …
خوشبختي من در بودن باتو است و روز رسيدن به تو تقدير خوشبختي من است
تو را از خدایی خواستم که به رحمت بی کرانش ایمان دارم پس برایم بمان...
همسر با وفایم من برای همسفر شدن با تو ، از تمام دلبستگیهایم گذشتم
همسر خوبم فضای سیـنـــه ام را از بوی دل انگیز عشق عطرآگین کردی برای خوندن روزمرگی بپرین ادامه ... ادامــهــ بـــوس بـــوســـے
بالاخره طلسم این کارت گرافیک شکست ، بلــــــــــــــــــــه خیلی وقت بود که نمی نوشتم حس می کنم گفتار بیانم عوض شده نوشتن واسم سخت شده نمی دونم چی بگم چی بنویسم ، اول میام به تک تک دوستای گلم سر می زنم و ورود همیشگی خودم رو به نت اعلام می کنم و بعد در ادامه مطلب اتفاقات اخیر رو واستون می گم سلام به دوستای گل خودم ، خیلی وقته به نت سر نزدم ، دلم واسه تک تکتون تنگ شده ، ممنون از دوستایی که واسم کامنت گذاشتن و ابراز دلتنگی کردن... ایام عید بد نبود ، هفته دوم عید رو به مسافرت (مشهد) گذروندیم دلم می خواست یکی از بچه های نت رو ببینم که قسمت نشد ایشالله دفعه بعد... اوضاع روبراه هست ، از عروسیم هیچ چیزمشخص نیست ، وقتی میگم هیچ چیز ، واقعاً هیچی معلوم نیست دیگه خسته شدم ، دلم می خواد برم خونه خودم و یه نفس راحت بکشم ، ولی خوب مثه اینکه روزگار بر وفق مراد من نیست و حالا حالا باید صبوری کنم ... باورتون میشه هنوز حسین وقت نکرده کارت گرافیک سیستم منو درست کنه ، از بی کامپیوتری دیگه خسته شدم از اینکه شبیه یه مرده متحرک هستم و تو زندگیم هیچ اشتیاقی ندارم اصلاً این زندگی واسه چی هست ، چه دلیلی داره هر روز صبح بیدار شی صبحونه بخوری اگه کار بانکی داری انجام بدی بعدش بیای ناهار بخوری فیلم نیگا کنی بعد از اون هم بخوابی تا ساعت 6 و بعد شام و دوباره خواب ... تورو خدا شما قبول دارین این چه زندگیه ، هیچ حس و حالی توش نیست ، من که دیگه هیچ امیدی ندارم ... شرمنده با نوشته م حالتون رو بهم زدم ، فقط خواستم یه خرده حرف بزنم همین بوس بوسی ... خواهش می کنم تنهام نزارید... زنده ام
سرم خيلي شلوغه نمي تونم بيام بوس بوسي حسینم ٰ مهندس من روزت مبارک اومدم تا از این چند وقتی که نبودم کامل واستون شرح بدم ... طولانیه ولی بخونین... دوهفته پیش تصمیم گرفتیم واسه خرید بریم تهران؛ غروب چهارشنبه هفته قبل به همراه داداشی و خانمش و مامی حرکت می کنیم به سمت تهران ۵شنبه صبح با مامی و پسردایی گرامی راهی " امین حضور" میشیم برای خرید لوازم برقی (دوستای تهرونی درست گفتم آخه نفهمیدم امینه یا امیر) هرچیزی که احتیاج داشتم گرفتم
از لحاظ مارک هاش بگم که مارک های مختلف گرفتم خودم که زیاد سر در نمیارم به فروشنده گفتم مارکی بده که واقعاً خوب باشه جمعه صبح تازه چشام رو وا کردم که دیدم از طرف آقایی واسم اس اومده که جات خالی ساری برف اومده اونم بعد از ۴سال البته شدتش زیاد نبوده... اینطوری که آقایی می گفت هوای ساری خیلی بد بوده... شنبه صبح هم من و مامی واسه ظروف به سمت شوش رفتیم اول کل بازار رو گشتیم و همه قیمت ها تو دستمون اومد بالاخره بعد از این همه گشتن رفتیم پاساژ شهرداری و خرید کردیم سرویس چینی ۱۸نفره برجسته فعلاً همینارو گرفتم چون زیاد هم وقت نداشتیم و واسه خرید همه وسایل زود بود... شبش هم پسرداییم اینا مارو رسوندن ایستگاه راه آهن و ما هم به سمت ساری حرکت کردیم صبح رسیدیم شهرمون و آقایی هم اومد دنبالمون ... |
|